درباره من

کمی مفصل درباره بهناز طریق پیما

من بهناز طریق پیما هستم و ازین بابت خیلی خوشحالم. معتقدم اسم ما و رسم ما بهم گره خوردن. من عاشق نام خانوادگی خودم هستم و تو طریق یادگیری های کاربردی پیمایش می کنم. نمی دونم کجای تاریخ کدوم جد پدریم تصمیم به تغییر نام خانوادگی از روحی به طریق پیما گرفته ولی اگه به روح اعتقاد داشته باشید الان به روح پرفتوحش درود می فرستید.

فرزند اول از ازدواج دوم پدرم با مادرم هستم و برادر بزرگتری از ازدواج اول پدرم با ۱۷ سال اختلاف سنی دارم که معتقدم هوش کلامی و هوش نوشتاریم رو ازیشون به ارث بردم. بعد از خودم دو خواهر دارم که بسیار برام عزیز هستن.
اسم پدرم اسرافیل و اسم مادرم جمیله هست و زین پس ممکنه تو خیلی گفتگوها یا فایل های صوتی به اختصار ازم بشنوید که میگم اسی و جمی.
اسی و جمی ۳۲ سال با هم اختلاف سنی داشتن و اگر صادقانه بگم من بیشتر پدر بزرگ داشتم تا پدر که هم خیلی خوب بوده و هم الان که دوست داشتم پدر می داشتم و ندارم خیلی غم انگیزه.
کنار ۳۲ سال اختلافی که اسی و جمی داشتن و علیرغم احترام زیادی که برای هم قائل بودن به نظرم هیچ ربطی به هم نداشتن و یک وصله ناجور بودن که هم کلی زندگی زیست نشده داشتن و هم کلی آرزویی که دلشون میخواست ما برآورده کنیمشون.
القصه اسی از دردهای روحی زیادی رنج می برد و نصف سال شاد و تندرست بود و نصف دیگه افسرده و بیمار.
جمی هم پرستار و بیزار ازین روزگار
چرا اینارو میگم چون من محصول چنین گذشته ای هستم ولی محصور نه.
درسته کلی چالش داشتم برای رشد و شکوفایی تا برسم جایی که الان من رو دنبال می‌کنی ولی  پشت این تصویر زیبا روزهای تلخ و دردناک خیلی زیادی هست که هم رنجم دادن و هم رشدم.
از وقتی خوب یادم میاد حدود ۱۰ سالگی نوشتن یکی از راه هایی بود که من رو از دغدغه های ذهنی دور میکرد و هنوزم هست. حتی وقتی خواسته ای داشتم که شفاهی اجابت نمی شد دست به قلم می شدم و احساسات آدم بزرگارو قلقلک می دادم البته صادقانه بگم که ۹۰ درصد اجابت نمی شد ولی منم کوتاه نمیومدم.
زود دانشگاه رفتم و زود ازدواج کردم و زود هم صاحب فرزند شدم و البته با کیفیت آگاهی و مطالعه ای که همیشه داشتم تو این بخشها معتقدم خیلی خوب عمل کردم.
تا دلت بخواد اشتباهات مالی وحشتناک داشتم که من رو بارها به زیر صفر مطلق و حتی بدتر رسونده که بعداً متوجه شدم ریشه در سایه های کودکیم داره.
همینقدر بی پروا از خودم نوشتم و نگران نیستم چه فکری میاد تو ذهن شمایی که خواننده هستی چون اون فکر مال تو و هر قضاوتی که کنی وابسته به میزان شناختت از منه.
یک همسر فوق العاده دارم که رفیق گرمابه و گلستان منه ولی در پشت پرده و دوتایی صاحب یک پسر و دو دختریم البته یک گربه هم داریم که با در نظر گرفتنش دو تا پسر داریم. ازین شاخه به اون شاخه خیلی زیاد پریدم که شاید از نظر خیلی آدما بی ثباتی بوده ولی بعد از کشف الگوهای تکرار شونده ام فهمیدم در جستجوی خود واقعیم این پرش ها رو زدم و بالاخره تو ۴۰ سالگی به خودم رسیدم و تا الان دیگه روی شاخه های درست پریدم.


سال ها یک کسب و کار تو‌ حوزه پوشاک زنانه داشتم طراحی میکردم تولید میکردم کارآفرینی می کردم تا رسید به زمانیکه بدترین تجربه مالی رو داشتم. با چند نفر از کارآفرینان و مشاوران کسب و کار به اصلاح بنام جلسه گرفتم تا ایراد کارم رو بفهمم ولی مواجه شدم با نسخه های یکسان کپی شده مثل اونایی که تو خیلی از مطب های تغذیه رژیم درمانی به آدم تحویل میدن تازه به شدت از نگاه پر قضاوتشون رنج می بردم.


شرایط جوری بود که حتی نزدیک ترین دوستام و بستگانم می گفتن لطفا بشین و هیچ کاری نکن حتی فکر‌ نو و ایده نو، فقط اگر اهل خلاقیت و ایده و عمل باشی درک می کنی چقدر تاریک بود اون روزها. در جستجوی یک آدم بی قضاوت برای فهمیدن حالم رسیدم به یک رویکرد جدید که بهش می‌گفتن کوچینگ. اسمش با کلاس بود و منم عاشق تجربه های جدید و البته با شرایط خاص.


حالا اون شرایط خاص چی بود من در شرایط مالی فوق العاده بد با کلی بدهکار و حکم جلب بودم و آه در بساط نداشتم و اون کوچ در جستجوی کسی که خدمتش رو درک کنه و این چنین شد که وارد جلسات کوچینگ شدم و رسیدم به یک کوچ بنام نجات. جنس این گفتگوها عجیب متفاوت بود و منی که بسیار آدم محافظه کاری بودم قفل زبونم تو این جلسات هفتگی باز می شد و ازین هفته تا هفته بعد کلی کشف و شهود داشتم و کم کم دیگه اون آدم قبلی نشدم و حتی کسب و کاری که حتی خدا هم نمی‌توانست منو ازش جدا کنه دیگه نمی خواستم. دیگه فقط دلم می خواست که هویت جدیدم رو خلق کنم و باهاش زندگی کنم و منشاء اثر باشم. از یک جایی دیگه جلسات برام کافی نبود و دوست داشتم خود مهارت کوچینگ رو یاد بگیرم پس از کوچم خواستم راه رو نشونم بده و دیگه آلوده شدم رفت. سطح یک رو تو موسسه فراکوچ خوندم و از اواسط کلاس ها حس کردم دوست دارم به هر کسی که تو مسیر تغییر هست کمک کنم تا خود واقعیش رو زندگی کنه.

مکتبستان کوچینگ رو برای کوچ ها و چرخ زندگی با من رو برای عموم تشکیل دادم. ضمن اینکه جلسات کوچینگ برگذار میکردم مرتب خودم رو آپدیت میکردم و البته هنوزم انجامش میدم. بعد از یکسال فعالیت حس کردم دلم میخواد مهارت هام عمیق تر بشن و این بار برای ادامه مسیرم آکادمی FCA رو انتخاب کردم و ادامه دادم و اردیبهشت سال ۱۴۰۱ بعد از اتمام دوره موفق شدم آزمون PCC رو با موفقیت پشت سر بگذارم. البته به خاطر یکی از نقطه قوت هام که یادگیرنده بودن هست نهضت رو ادامه دادم و دوره منتور کوچینگ رو هم تو آکادمی FCA پشت سر گذاشتم و شدم همراه کوچ ها برای درک بهتر مسیر کوچینگ.
برای رشدم ساعت ها پیش درمانگر رفتم تا تاریکی های عمیق وجودم رو ببینم و تبدیلشون کنم به نور و هنوزم هر زمان لازم باشه اتاق درمان برام امن ترین اتاق جهانه.
عادت های زیاد و آدم های زیادتری رو ترک کردم تا از نو بسازم و شدم یک کوچ یک منتور یک مربی.
بهترین مراجعین من کوچ ها و خانواده هاشون هستن و مرتب من رو به بقیه معرفی می‌کنند و این خیلی برام ارزشمنده. کار من پیمودن راه های سخت و طاقت فرسا و تجربه کردن و مشاهده کردنشونه چه برای خودم چه با کسی که نوع خاصی از بودن رو انتخاب کرده و البته بعدش انتقال تجربه به هر کسی که دنبال گنج بعد از رنجه.
این روزها به بهبود عملکرد افراد کمک می کنم و جنسیت، سن یا جایگاه اجتماعیشون برام اهمیتی نداره. همراه موفقیتشون میشم که بتونن در لحظه برقصن اونم چه رقصی از جنس آگاهی.

رو همراهی من به شکل درست می تونی حساب کنی
و اگر منو دنبال می کنی بدون که قراره خودت رو زیست کنی.